گریز از مرکز

بهترین راه پیش بینی آینده ساختن آن است

گریز از مرکز

بهترین راه پیش بینی آینده ساختن آن است



پیش نوشت یک:

این متن را به مناسبت سالروز عملیات مرصاد یا فروغ جاویدان (5 مرداد 67) نوشتم، عملیاتی که شاید در ظاهر طی یک عملیات نیروهای سازمان مجاهدین خلق با نیروهای نظامی حکومت رسمی جمهوری اسلامی ایران مبارزه کردند. ولی در باطن گروهی از هموطنان ایرانی با جهان بینی و ایدئولوژی های متفاوت در مقابل هم صف آرایی نظامی کردند و ناگزیر پس از مبارزه، عده ای کشته و گروهی پیروز شدند.

پیش نوشت دو:

در این نوشته سعی ندارم سخنی در تایید یا تردید یک ایدئولوژی خاص بیان کنم، صرفا می خواهم نگاهی از بیرون به این رویداد داشته باشم.

  • حسین صبوری

بخش دوم

پیش نوشت یک:

داستان «رابطه پنهانی» اولین تجربه‌ی من در نوشتن داستان بلند می‌باشد، قاعدتا نقاط ضعف فراوانی خواهد داشت، از خوانندگان محترم ممنون میشم بر من منت گذارند و این نقاط ضعف را به هر طریق که مصلحت می‌دانند به من اطلاع دهند.

پیش نوشت دو:

پست‌های مربوط به این داستان موقت می باشند، پس از تکمیل داستان، کتاب نهایی به صورت PDF جایگزین این پست‌ها خواهد شد.

پیش نوشت سه:
بخش اول را از اینجا می توانید بخوانید.

ادامه ی داستان...


آخه این چه دنیاییه

چه عدالتیه

با این همه سختی جون بِکن کار کُن شهریه ی دانشگاه رو جور کن

شب تا صبح بشین درس بخون تا خیرِ سرمون لیسانس فیزیک بگیریم بعد بدوییم دنبال کار

  • حسین صبوری

بخش اول

 

ساعت یکِ بعد نیمه شب، اورژانس بیمارستان ایمان

  • من: منزل یکی از اقوام مهمان بودیم، شب خوبی هم بود، آمدیم منزل و داشتیم با هم حرف می زدیم یه دفعه از حال رفت

دکتر: شما چه نسبتی با ایشون دارید؟

  • همسرم هستند

سابقه بیماری، مصرف الکل، مواد یا داروی خاصی داشته؟

  • حسین صبوری

بعضی وقت­ ها که با خودم درگیری پیدا می­ کنم و اصلا دل و دماغ هیچکس و ­کاری رو ندارم، دنبال یه جای دنج می­ گردم و سعی می کنم قایم بشم. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان شروع می کنم به زمزمه­ کردن شعری از اردلان سرافراز و پرسه زدن­ های بی­ هدف.

بگو از شب کوچه­ ها

پرسه­ های بی هدف

کوچه باغ انتظار

بوی بارون و علف

بگو از کلاغ پیر

که به خونه نرسید

از بهار قصه­ ها

که سر شاخه تکید

بگو از محبوبه ­ها ...


در جستجوی یاری که چند کلام برام حرف بزنه بلکه حالم بهتر بشه. شاید تجربه کرده باشید، وقتی از زمین و زمان بیزار هستی، یکی بیاد باهات حرف بزنه و حالت خوب بشه.

حس قشنگیه ...

یعنی یه جورِ ناجور، عاشق اینجور یارِ پایه هستم و حتی حاضرم براش وقت بزارمُ کلی پول خرجش کنم. البته یه عده هم هستند که از این ادعاها دارند ولی زمان که بگذره و باهات حرف بزنن متوجه میشی که سراب هستند. دوران جوانی گاف زیاد دادم، حیفِ وقت و پولی که صرف یار نماهای دروغین شد ولی خوب الان به قول معروف طرف لب باز کنه می ­فهمم چی کارَست و چی می خواد بگه، ادعا نمی کنم چون هنوزم بعضی وقتا سرم کلاه میره.

بگذریم کجا بودیم؟

آهان

به دنبال یارِ غار، در پرسه های بی­ هدف

جلوی کتابخونه به کتاب­ هایی که سال هاست خریدم، ولی هیچوقت حس خوندنشون رو نداشتم خیره میشم. شروع می کنند به حرف زدن.

چه همهمه­ ی زیبایی

من یار مهربانم

دانا و خوش بیانم

گویم سخن فراوان ...


واقعا که من همیشه مسحور و مغفول این یار مهربان شده ام

روزگاری است که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است


یکیشون رو با کمی تامل بر می­ دارم

آره، حالا نوبت تو هستش که با من حرف بزنی

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر

از مه روی تو و اشک چو پروین من است

  • حسین صبوری

کاردستی

کاردستی

به نظرم کاردستی یه نوع دست کاریِ هدفمند برای ایجاد ارزش افزوده در دنیای پیرامون می باشد. کاردستی من در مهمانیِ امشب! هم مشغول بودم، هم به هر حال تولیدی انجام دادم :)

  • حسین صبوری

خانه و خانواده مفهومی است که از حضور حداقل دو موجود زنده (در اینجا منظور دو نفر آدم می باشد) و تصمیم برای شروع یک زندگی مشترک شکل می گیرد. در یک خانواده برای فراهم شدن فضای همزیستی، رشد و تعالی، می بایست تمامی افراد از حقوقِ انسانی یکسان برخوردار باشند. 

مثلا من، وقتی که دلم گرفته به خودم حق میدم که کنار پنجره برم و با نگاه به آسمان یا یک درخت حس بهتری رو تجربه کنم، به قول خودمون دلم باز بشه.

ولی همین حق ساده که من برای خویش قائل هستم آیا برای دیگر اعضای خانواده هم دیده می شود؟

بیایید این مورد را برای سایر اعضای خانواده بیشتر بررسی کنیم:

دخترم

اگر دختر خردسالم احساس کند که دلش گرفته و بخواهد از همین حق استفاده کند، او را از رفتن کنار پنجره منع خواهم کرد! با یک پیش قضاوت ذهنی عمل او را نوعی شیطنت و بازیگوشی تلقی خواهم کرد و به خاطر خطرهای احتمالی مثل افتادن، بدون توجه به احساسش او را از این کار برحذر می نمایم. درد آنجاست که طفلک، خودش نتواند حال خود را شرح دهد و تسلیم توجیهات به ظاهر عقلانی من گردد.

همسرم

اگر همسرم نیز چنین حسی داشته باشد که وضعیت اسفناک تر از این نیز می باشد. برای رهایی از دلگیری اول باید دغدغه ی پوشش مناسب برای حضور در جلوی پنجره را تجربه کند و اگر توانست از این هفت خوان عبور کند باز هم درگیر پیش قضاوت ها خواهد شد. من از یک سمت، همان حقِ ساده را خلاف عرف محله ای که زندگی می کنیم دانسته و به او گوشزد خواهم نمود و از سمت دیگر، ناظران بیرونی با انواع پیش قضاوت ها احتمالا دلِ گرفته اش را با آلام ذهنیِ دیگر سنگینتر خواهند کرد.

چرا من حق دارم ولی دیگران نمی توانند حق داشته باشند؟

آیا دیگران می دانند که نمی توانند حق داشته باشند؟

نمی دانم با این همه محدودیت و بی عدالتی، فلسفه ی وجودِ پنجره ها برای دیدنِ درون است یا بیرون؟

  • حسین صبوری

سکانس اول

روی موکت نمازخانه ی مدرسه، بچه ها با فاصله از هم نشسته و منتظر شروع امتحان می باشند. صدای ناظم از بلندگو پخش میشه:

- بچه ها ساکت !!!

- همه گوش کنید!

- سرِ جلسه امتحان نهایی هستید

- صداتون در بیاد از جلسه امتحان میندازمتون بیرون، حواستون رو جمع کنید

- هیییییییییییییییییییییییییس

- دقت کنید ، تو قسمت آبی رنگ بالای ورقه امتحانی نام و نام خانوادگی تون رو بنویسید و به جای نام امتحان بنویسید:

 " بررسی نظام آموزشی که از آن فارغ التحصیل شده ام"

- امتحان خیلی سادست ، به هیچ سوالی پاسخ داده نمیشه

- مراقبین محترم لطفا برگه ها رو پخش کنید

- با نام و یاد خدای مهربان شروع کنید 

  • حسین صبوری