گریز از مرکز

بهترین راه پیش بینی آینده ساختن آن است

گریز از مرکز

بهترین راه پیش بینی آینده ساختن آن است

از توهم نوشتن تا ملاقات گُنگِ خواب دیده

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۲۹ ب.ظ

آدلر مورتیمر در کتاب "چگونه کتاب بخوانیم" ترجمه ی محمد صراف تهرانی اشاره می کند که خواندن و نوشتن یک هنر متقابل و تاثیرگذار بر یکدیگر می باشند. همانند لزوم دو بال برای پرواز پرنده، خواندن و نوشتن نیز برای پرواز فکر و اندیشه ی آدمی لازم و ملزوم یکدیگرند. شاید بارها اهمیت این موضوع را در کتاب ها، سایت ها و ... خوانده و مرور کرده باشید ولی در اینجا قصد دارم یک تجربه شخصی را بیان کنم تا شاید راهی که من دیرهنگام یافتم را خوانندگان زودتر بیابند.

تا قبل از این فکر می کردم که مهارت نوشتن در حیطه تخصصی من نیست یا حداقل کمکی به پیشرفت من در زمینه ی کاری نمی کند. برداشتم از وبلاگ نویسی صرفا فعالیت های ادبی یا سیاسی بود و چون فعالیتم در این حوزه ها نبود در نتیجه نیازی را حس نمی کردم. با اندک مطالعات قبلی و تجارب کاری یاد گرفته بودم که نامه های اداری را خوب و موثر انشا کنم و چون در محیط های کاری به قول معروف کارم راه می افتاد، توهم خوب نوشتن هم در ذهنم شکل واقعیت گرفته بود. البته بی شک نقطه ضعف سایرین در امر نوشتن هم، نقش به سزایی در رشد این توهم داشت.

علاقه به مباحث فرهنگی و اجتماعی باعث شد که وبلاگی در سال 91 راه اندازی کنم و چند پست را با همان توهمات بنویسم، که به غیر از یک پست بقیه را به اصرار همسرم منتشر نکردم. اولین چالش جدی من با بحث نوشتن زمانی آغاز شد که نتوانستم برای مدیریت فروش در کسب و کارم، شخص مورد نظر را پیدا کنم و ناگزیر فعالیت های این بخشِ کار، نیز بر عهده ی من گذارده شد. دقیقا به خاطر دارم که انشای متن اولین کاتالوگی که برای معرفی محصول طراحی شد را خودم نوشتم و پس از چاپ، فعالیت بازاریابان برای معرفی و فروش محصول آغاز شد. همه چیز را درست محاسبه کرده بودم به جز اینکه انشای من یک انشای اداری است و در خوش بینانه ترین حالت، قابل خواندن برای فلان مدیر یا مسئول فلان اداره می باشد. با کمی دقت می توان تصور کرد که چه فاجعه ای به بار آورده بودم. متن کاتالوگ شبیه متن های ادبی سنگین شده بود، با همان واژه های نامانوس و قابلیت معرفی محصول به مخاطب را نداشت.

 

تجربه ای که موجب تبیین واقعیت و توهم ذهنیِ من، در فعل نوشتن شد. ( این جمله را عمدا به این شکل نوشتم تا بهتر درک کنید که چقدر می شود یک مفهوم ساده را پیچیده نوشت و من هنوز چقدر استادانه این کار را انجام می دهم خنده . در حقیقت منظورم این بود: این تجربه باعث شد که بفهمم، انشای خوبم صرفا یک توهم بوده )

پس از آن، جستجو برای یافتن منابع آموزشی را شروع کردم و این جستجوها من را به سایت محمدرضا شعبانعلی رساند و احتمالا حدس می زنید که چه اتفاقی افتاد. تشنه ای که خود را در کنار چشمه ای صاف و زلال یافته بود. معلم های زیادی را دیده و یا محضرشان را درک کرده بودم ولی این یکی، گنگ خواب دیده ای بود که خواب را از عقلم ربوده بود. دغدغه ی مشترک در زمینه سیستم های آموزشی، سبب شد بیشتر تلاش کنم تا اندیشه هایش را بفهمم. چندی است که به سبک خود او به وبلاگ و نوشته های دوستانش سرک می کشم و چقدر می آموزم. هر چند که رابطه ی شاهین کلانتری و انجیر خیس خورده را شوخی تلقی کردم ولی برای تمرینِ مهارت نوشتن، توصیه هایش را جدی گرفتم و مدتی است که تمرین نوشتنِ صفحات صبحگاهی را انجام می دهم تا دیگر تجارب تلخ گذشته را تکرار نکنم.


من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی