گریز از مرکز

بهترین راه پیش بینی آینده ساختن آن است

گریز از مرکز

بهترین راه پیش بینی آینده ساختن آن است

گریز از مرکز

نوشتن مشکل، ولی لذت بخش است

شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ب.ظ

پیش نوشت:

چندوقت پیش خوابی دیدم و بعد از خواب حال پریشانی داشتم، صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم آن خواب را برای دوستی که در خواب همراه من بود از طریق نوشتن، تعریف کنم. برای نوشتن اتفاقات و حالاتی که در خواب دیده بودم سعی کردم وسواس به خرج دهم تا در حد توان، خوابم را به صورت مکتوب شرح داده باشم و به قولی جان مطلب را انتقال دهم. پس از نگارش، برای دوستم ارسال کردم و بعد از خواندن مطلب (همان خوابم) برایم نوشت:

"انصافا قلم توانایی داری" 

فکر می کنم توانسته بودم حال و احوالم را از طریق نوشتن منتقل کنم. به هر حال آن خوابی که دیده بودم و آن قلم توانا چشمک انگیزه ای شد برای نگارش این مطلب.

خودِ نوشت:

هنگام نوشتن یک مطلب؛ تنها خودت حضور داری، واژه ها یکی پس از دیگری از ذهنت بر روی صفحه کاغذ ( یا لب تاپ، تبلت، موبایل و ... ) جاری می شوند. گاهی همانند جریان آب روح افزا و شادی بخش و گاهی هم غم انگیز و جانکاه. از وقتی که مطلب را منتشر می کنی، نوشته ی بی دفاعت را با یک دنیا پیش داوری و قضاوت درست یا نادرست رها خواهی کرد و قسمت تلخ یا احیانا شیرین ماجرا آنجاست که خودت دیگر نیستی.

نیستی تا برای خوانندگان توضیح دهی که منظورت از به کار بردن آن واژه ها، چه چیزی بوده است.

حتی نمی توانی تایید کنی که خواننده منظورت را درست درک کرده است.

می شوی همانند کسی که دنیا را ترک کرده است،

آری

وقتی می نویسی و نشر میدهی

در حقیقت نوشته ات را رها می کنی و خوانندگان را با درکشان از واژه ها تنها می گذاری.

از همان ابتدا که نامت را می بینند و حتی قبل از خواندن، کلی پیش داوری ها در ذهنشان شکل می گیرد.

تو را با آخرین عکس پروفایلت یا تصویر چهره ات در آخرین ملاقات حضوری، به یاد می آورند.

اگر آخرین عکس پروفایلت مربوط به ده سال پیش باشد، نوشته ات را با همان چهره ی ده سال پیشت می خوانند و قضاوت خواهند کرد و اگر عکسی در پروفایل نداشته باشی، ذهنشان در ناخودآگاه به سراغ داده های قدیمی تر خواهد رفت.

          این همان است که دل خوشی دارد

          این همان است که خودش رو تافته جدا بافته می دانست

          این همان است که مرا با احترام صدا کرد

          این همان است که نان شب ندارد

          این همان است که ...

راستی چند سوال:

 اگر تو را ندیده باشند چگونه نوشته هایت را می خوانند؟

چگونه می توان نوشت که پس از خواندن درست فهمیده شود و منظور نویسنده توسط خواننده درک شود؟

روحِ زمان را در نوشته هایمان چگونه جاری کنیم که پس از گذشت سالها، خوانده و فهمیده شود؟

 

  • ۹۶/۱۲/۱۲
  • حسین صبوری

لذت نوشتن

وبلاگ نویسی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی