گریز از مرکز

بهترین راه پیش بینی آینده ساختن آن است

گریز از مرکز

بهترین راه پیش بینی آینده ساختن آن است

گریز از مرکز

بخش دوم

سیستم های پیچیده

معلم عزیز و گرانقدر، محمدرضا شعبانعلی در حال نگارش کتابی با موضوع سیستم های پیچیده است که سخاوتمندانه نتیجه ی تلاش و زحماتش را با دیگران به اشتراک گذاشته است. با توجه به فقر معلوماتِ من نسبت به موضوع سیستم های پیچیده، هرگونه تعریف و توصیف در مورد کتاب مذکور، انصافا جفای بزرگی به محمدرضای عزیز است، به همین دلیل فقط می توانم لینک دانلود کتاب را پیشنهاد کنم تا شاید برای صاحبان اندیشه میانبری باشد به مفهوم زندگی.

در پیش از گفتارِ کتاب، حکایتی از دِرِک پاتریج (دانشمند علوم رایانه) نقل شده است که به نظرم یک مثال بی نظیر، برای ورود به بحث سیستم های پیچیده است. همچنین احساس کردم که نقل این حکایت می تواند به شرح آنچه که در بخش اول گفته شد کمک نماید. تصمیم گرفتم حکایت را به روایت محمدرضا شعبانعلی عینا در اینجا نیز بیاورم.
و اما شرح حکایت ...

 می گویند روزی روزگاری جوانی انگلیسی زبان در سرزمینی بیگانه گرفتار زندان شد. برای تحمل بهتر تنهایی، به هر در و دیواری می زد و دنبال هم زبانی می گشت. ظاهرًا بخت با او یار بود و توانست در سلول مجاور کسی را پیدا کند که انگلیسی را در حد دست و پا شکسته می دانست. روزهای اول به آشنایی گذشت و از تمام ظرفیت آن معدود واژه های مشترکی که داشتند استفاده شد. چند روزی گذشت و حرف تازه ای در میان نبود. مرد انگلیسی زبان از زندانی همسایه خواست تا به او زبان مادری خویش را بیاموزد.

زندانی همسایه با خوشحالی پذیرفت؛ اما برای این کار شرطی گذاشت. گفت هر چه می خواهی بپرس و من می کوشم تا واژه ها و جمله ها را به بهترین شکل ممکن به تو بیاموزم. اما هیچ پرسشی را برای بار دوم پاسخ نخواهم داد. بنابر این بکوش تا درس هایت را به خوبی فرا بگیری. مرد انگلیسی زبان پذیرفت و گفت: » هر چه بگویی بر دیوار سلول خواهم نوشت تا تو را از تکرار آموزه هایت بی نیاز کنم «

بدین شیوه، آموزش زبان آغاز شد. نخستین روزها به واژه ها و عبارت های ساده می گذشت و شاگرد تازه نفس، با ذوق و شوق آنها را بر روی دیوار می نوشت و حفظ می کرد. بعد نوبت فعلها و قیدها و ضرب المثل ها رسید. به تدریج مرد انگلیسی بر زبان دوم مسلط شد. البته این کلاس درس از پشت دیوار، صرفاً به واژه ها و فعل ها و صفت ها و قیدها محدود نبود. در میانه ی درس، معلم از شگفتی های سرزمینش می گفت؛ از جنگل های سبز و کوه های سر به فلک کشیده؛ از شهرها و روستاها.

چند سالی گذشت تا مرد انگلیسی توانست با زبان جدید شعر هم بگوید و زیبایی های سرزمین مادری معلمش را برای او در قالب شعر توصیف کند و به این شیوه، رضایت و شادمانی او را فراهم آورد. دوران محکومیت مرد انگلیسی به پایان رسید و او در نخستین روزهایی که بعد از زندان پا به زندگی گذاشت، تصمیم گرفت به سرزمینی که همواره از آن شنیده بود و کوه ها و دشت ها و منظره هایش را در شعرهایش سروده بود سفر کند و در این میان، تسلط خود را نیز بر زبان جدید بیازماید.

او به مقصد رسید و چشمانش، خسته و گمگشته، کوه ها و رودها و جنگل هایی را که باید می دید، جستجو می کرد؛ اما ظاهرًا هیچ چیز سر جای خود نبود. با نخستین کسی که در آنجا دید صحبت کرد. سعی کرد به بهترین شکل ممکن، سلام و احوال پرسی را ادا کند و سپس با جمله ای که تک تک کلماتش به دقت انتخاب شده بود، در مورد منظره های مد نظرش سوال کرد. شنونده، با شگفتی به او نگاه کرد. گویی که صدایش را نمی شنود. حتی یک کلمه را هم نفهمیده بود. مرد در اینجا فهمید آن زبانی که سالها برای آموختنش وقت گذاشته بود، صرفاً زاییده ی خیالات همسایه ی زندانی اش بوده است.

او اکنون برای یافتن همزبان، باید به زندان بازمی گشت.

در بخش سوم، ارتباط بین این حکایت و کامنتی که در بحث استراتژی محتوا گذاشتم را شرح خواهم داد.

بخش اول

بخش سوم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی